نقد روانکاوانه20
مبحث نخست: فروید و نقد روانکاوانه21
گفتار نخست: ضمیر ناخودآگاه23
گفتار دوم: رویا و ضمیر ناخودآگاه25
گفتار سوم: ساحتهای مختلف روان26
گفتار چهارم: اروس و مرگخواهی28
گفتار پنجم: مراحل رشد روانی28
گفتار ششم: سازوکارهای دفاعی31
گفتار هفتم: روانرنجوری و روانپریشی33
بند نخست: مالیخولیا33
بند دوم: سوگ34
فصل سوم:
نقد روانکاوانه رمانها36
مبحث نخست: نقد رمان سلوک37
گفتار نخست: تحلیل آغاز رمان37
گفتاردوم: همهویتی؛عنصری غالب در رمان51
گفتار سوم: نقش اعداد در رمان64
گفتار چهارم: پایان رمان68
مبحث دوم: نقد رمان حین ترکنا الجسر < پل را که رها کردیم>68

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب(به صورت کاملا تصادفی و به صورت نمونه) با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود-این مطالب صرفا برای دمو می باشد

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

گفتار نخست: تحلیل آغاز رمان68
گفتار دوم: جابهجایی؛ عنصری غالب در رمان76
گفتار دوم: تحلیل پایان رمان80
مبحث سوم: بررسی تطبیقی81
گفتار نخست: آغاز و پایان در دو رمان؛ تفاوت در نوع شخصیتها80
گفتار دوم: دو نوع روانرنجوری؛ مالیخولیا و سوگواری84
گفتار سوم: جدال سنت و مدرنیته86
نتیجه گیری88
فهرست منابع90

مقدمه
آنچه بشر در طول زندگی خود با آن برخورد داشته و مدام در حال کلنجار رفتن با آن است، مسئلهی یافتن معنی برای زندگی، هویّت و وجود خود است. از این دریچه برای یافتن این معنا از روشهای مختلف و همچنین استفاده از هر دانشی بهره جسته است. در حال حاضر نیز انسان، در دوران مدرن این نیاز را بیشتر در خود احساس میکند و پرسشهای جدیدی در قرن جدید بهوجود آمدهاند که به دنبال پاسخ به آنها است، چرا که بدون پاسخ به آنها احساس خلأ در زندگی خود میکند. انسان برای دستیابی به این پاسخهای مهم، به کار نقد میپردازد. امّا آنچه در میان ملّتهای جهان وجود دارد برخورد و مناسبات مختلف است که از این رهگذر، اشتراکات فراوانی را در همهی زمینهها از جمله فرهنگ و ادبیات بهوجود آورده است. در این مسئله چیزی که نمود بیشتری دارد که بسیار جلب توجه میکند، اشتراک میان ملّتها است که سابقهی بس طولانی دارد بدون اینکه ارتباط خاصی میان آنها باشد. به عنوان مثال میتوان به اسطورههای مختلف اشاره کرد که فقط به لحاظ اسمی متفاوتند ولی در مفهوم یکی هستند. در این میان با مطالعهی تطبیقی و بهطورکلی استفاده از دانشهای تطبیقی من جمله ادبیات تطبیقی، پاسخ به پرسشهایی را که بشر به دنبال آن است، بهصورت جامعتر و کاملتر تحت پوشش قرار میدهد. پژوهشهای نقد ادبی در قالب تطبیقی، بسیاری از پاسخهای انسان را بهصورت روشمند ارائه میدهد. چرا که بررسی ادبیات دو ملت نیز در قالب نقد ادبی، علاوه بر یافتن معنا، به یافتههای ارزشمند دیگری ختم میشود که ریشه بسیاری از مسائل موجود را حل میکند. حال با توجه به اینکه بعضی از دانشمندان مانند رنه ولک1 معتقدند که ادبیات تطبیقی به نوعی شاخهای از نقد ادبی میباشد، به ارتباط بیشتر این دو رشته پی میبریم. دانشهای تطبیقی نیز همانند دانشهای میانرشتهای مثل نقد ادبی، به دنبال پیوند میان رشتههای مختلف است که در دوران مدرن به واسطهی تخصصی شدن این رشتهها، از یکدیگر فاصله گرفتهاند. یکی از شاخههای مهم در ادبیات ایران وجهان، نقد ادبی است و باید اهمیت میانرشتهای آن را، با توجه به آنچه گفته شد، مورد توجه قرار گیرد که خود به انواع گوناگونی با توجه به تئوریهایی که هر یک از متخصصان هر شاخه ارائه دادهاند تقسیم میشود و هر کدام دلایلی نسبتا منطقی را برای رسیدن معنی یا معانی متن بیان نمودهاند. موضوع این پژوهش شاخهای از نقد ادبی است که نقد روانکاوانه نامیده میشود که در آن رمان سلوک نوشتهی محمود دولتآبادی و رمان حین ترکناالجسر اثر عبدالرحمنمنیف با رویکردی تطبیقی برای دستیابی به معنای آن دو با توجه به تئوریهای روانکاوی مورد بررسی قرار میگیرد. علت گزینش این دو رمان به طور خاص به این دلیل است که هر دو رمان مدرن به حساب میآید و هر کدام شیوهی خاص خود را برای روایت بهکار بردهاند و از ویژگیهای رمانهای مدرن برخوردار هستند. در هر دو رمان، شخصیت اصلی رمان توجه بسیاری به گذشتهی خود دارد و به نوعی با روشهای متفاوت، گذشتهی خود را بازسازی میکنند. ذهن شخصیت اصلی در دو رمان، مدام با تداعیهای ذهنی خود گذشته را به یاد میآورد. علاوه بر این، درونمایهی هر دو رمان شباهتهای فراوانی دارد که با توجه به این موارد، اشتراکات فراوانی را میتوان در هنر نویسندگی دو نویسنده پیدا کرد. امّا آنچه ضرورت این پژوهش را که نقد ادبی در قالب تطبیقی است، ایجاب میکرد: نخست نشان دادن نظریههای این نوع نقد است که در ایران دچار کجفهمی شده و همچنین کمتر مورد استفاده قرار گرفته است. با بررسی این شیوه میتوان نشان داد که این رهیافت چقدر در یافتن معانی متن میتواند کمک کننده باشد و همچنین ظرفیت آن مشخص میشود البته اگر بهصورت روشمند و علمی با آن برخورد شود. سرچشمه این نوع کجفهمیها دلایل متفاوتی دارد. یکی از این دلایل می تواند این باشد که بعضی اشخاص که در این نوع نقد دست به قلم بردهاند اطلاعات ناقصی از اصول روانشناختی داشتهاند که باعث افراطگرایی در آنها شده است و این اصول را بهصورت غیر آنچه بوده است جلوه دادهاند یا در برخی نظریات آن، اغراق به خرج دادهاند که در کشور ما نیز گرایش منفی در بین اهل ادبیات نسبت به این نوع نقد بهوجود آمده است. در ثانی پژوهشهای تطبیقی مانند این پژوهش به دنبال بررسی در زمینهی ادبیات همگانی میباشد، و به دنبال وحدت ادبی در بین ادبیات تمامی ملتها است و از این حیث گفتوگویی را در میان ادبیات دو کشور با تمام تفاوتها آغاز میکند و این گفتوگوها هر چه بیشتر و در سطح وسیعتر صورت گیرد، اشتراکهای ادبیات و فرهنگ کشورها را افزایش میدهد. در این پژوهش سعی یر این شده است که مبانی نظری روانکاوی تا جایی که به کار نقد میآید و همچنین اصطلاحات آن مورد بررسی قرار گیرد و جنبههایی از آن که در ادبیات و نقد ادبی کاربرد دارد به صورت عملی به این دو رمان اعمال شود. البته به کارگیری روانکاوی در نقد ادبی سه رویکرد متفاوت دارد که بهطور خیلی خلاصه عبارت است از اول: روانکاوی نویسنده، دوم: روانکاوی شخصیتهای رمان و سوم روانکاوی خواننده است. این پژوهش بر مبنای رویکرد دوم، یعنی روانکاوی شخصیتهای رمان، صورت میگیرد. دلایل متفاوتی وجود دارد که این پژوهش بر مبنای این رویکرد صورت گرفته است که شامل موارد زیر میباشد: هدف این پژوهش تحلیل خود آثار ادبی است و رسیدن به معنایی از آن، به این خاطر رویکرد اول نقد روانکاوانه (روانکاوی نویسنده) شاید اطلاعاتی را در مورد چگونگی شخصیت مولف و آفرینش اثر به ما بدهد، ولی این رویکرد چندان به خود اثر هنری نمیپردازد و ما را از تحلیل و ارزشیابی اثر هنری بینیاز نمیکند. و همچنین نیاز به تخصص بالا در روانکاوی و اطلاعات دقیق و کافی از زندگی نویسنده است. رویکرد سوم (روانکاوی خواننده) نیز نمیتواند به نتیجهی کاملتری از تحلیل رسید چرا که بعید است نتیجهی عینی دقیقی بتوان از آن بهدست آورد و همچنین تحلیل خود آثار ادبی که هدف پژوهش است در این رویکرد در مرحلهی بعد قرار میگیرد. اگر یک جامعهی آماری برای خود تعریف کنیم و پرسشنامهای فراهم آوریم پاسخدهی به هر سؤال توسط هر فرد به دلیل وجود حافظه و تجزیه و تحلیل متفاوت نتایج دقیقی را در بر ندارد و بررسی آن توسط یک کارشناس بسیار خبره امکان پذیر است که از توانایی این پژوهشگر خارج است. همچنین به قول رنه ولک، به مفهوم دقیق کلمه شاید فقط نقد از نوع دوم به تحقیق ادبی تعلق داشته باشد و دو رویکرد دیگر از بخشهای فرعی روانشناسی هنر هستند، اگر چه آن دو رویکرد نیز میتوانند از لحاظ آموزشی نگرشهای جالب توجهی داشته باشند و در تحقیقات ادبی مفید شوند. برای دستیابی به این منظور باید از منابع اصلی و فرعی استفاده کرد. هر یک از دو رمان بهصورت جداگانه مورد بررسی قرار میگیرد و جنبههایی از روانکاوی که باید در هر اثر مورد توجه قرار گیرد درنظر گرفته میشود و در مرحلهی تطبیق دو رمان یعنی بررسی تفاوتها و شباهتهای این دو رمان به لحاظ نقد روانکاوانه مورد ارزشیابی قرار گیرد.
فصل اول:
ادبیات تطبیقی
مبحث نخست: شکلگیری ادبیات تطبیقی
ادبیات تطبیقی نیز همانند دیگر دانشهای نوپا که در قرون جدید مدوّن شدند، از زمانهای بسیار قبلتر در قالب مطالعات تطبیقی در حوزهی ادبیات کشورها وجود داشته است، امّا نه به اینصورتی که در این دوره به آن رسیده، که نتیجهی سیر تاریخی و تکاملی آن است. این دانش در قرون بعد توسط دانشمندان بهصورتهای مختلف به کار برده شد و تغریبا بهشکل دانشی مدوّن مورد توجه قرار گرفت. تفاوت بین مطالعات تطبیقی با دانشهای تطبیقی (ادبیات تطبیقی یکی از این دانشها به شمار میرود)، در اینجا مورد توجه است:
مطالعات تطبیقی دانشها و رشتهها از سابقهای بسیار طولانی برخوردارند، چنانکه ریشه در تکوین رشتهها و شاخههای علمی دارند… در مقابل دانشهای تطبیقی در قلمرو زمانی و با توجه به پارادایمهای خاصّی شکل گرفته و بخش خاصی از تاریخ علم را به خود اختصاص دادهاند… و دارای ویژگیهای علم هستند. لذا این دانشها به عنوان یک نظام منسجم با نظریه یا نظریههای مرتبط و با روش یا روشهای تحقیقاتی ویژه و همچنین پیکرهی مطالعاتی خاص خود تعریف و تبیین میشود. (نامورمطلق، 1389: 21 و 22)
قطعاً یکی از مواردی که باعث بهوجود آمدن ادبیات تطبیقی به عنوان یک دانش در قرون جدید شد، برخوردها و مناسبات میان مللها است که منجر به مطالعاتی تطبیقی از دورههای گذشته شد. بسیاری از افرادی که بهصورت تخصصی در زمینههای مختلف فعالیت میکنند، به دنبال پیدا کردن ریشهها و ارتباطهای مختلف در رشتهی خود میباشند. افرادی هم که در زمینهی ادبیات در کشور خود بهصورت تخصصی فعالیت می کنند، کنجکاو هستند تا ریشه بسیاری از مسائل را در این رشته و همچنین ارتباطهای ادبیات ملّی خود را با دیگر ملل کشف کنند، تا از این طریق بتوانند نسبت به ادبیات کشور خود دیدی روشنتر پیدا کنند. در این راستا به
مطالعهی ادبیات ملل دیگر میپردازند و پژوهشهایی را انجام میدهند. این مطالعات تطبیقی، خود منجر به
بهوجود آمدن رشتهی ادبیات تطبیقی بهصورت دانشی مستقل شد. یکی از تعبیرهایی که به شکلگیری این دانش کمک کرد، پدیدهی ادبیات جهانی2 بود. هر چند که در حال حاضر معنای آن تغییر یافته است. «تعبیر ادبیات جهانی از ابداعات گوته است. این مفهوم ناظر بر طرحی تاریخی از تحوّل ادبیات قومهای گوناگون است و بر اساس آن سرانجام همهی آنها با هم ترکیب خواهند شد. امروزه این تعبیر به معنایی به کار برده
میشود که منظور نظر گوته نبود» (ولک، 1955/1388. ج. 1: 283). گوته روابط و مناسبات ادبی میان ملتهای مختلف را ناشی از خستگی و بیزاری از تنشها و جنگهای ناپلئونی میدانست. وی این روابط مستمر را به نوعی پیشزمینهای برای شکلگیری ادبیات جهانی بهشمار میآورد. از طرفی دیگر در دنیای مدرن که علم با سرعت زیادی در حرکت است و حوزههای دانش روز به روز وسیعتر میشوند، تخصصی شدن هر چه بیشتر رشتهها و موضوعات مختلف دانش بشر، اقتضای آن است. توجه به جزئیترین مسائل در علم امروز، از ویژگیهای این جهان مدرن است. ولی از طرفی دیگر این جزئینگری باعث گسستگی هر چه بیشتر دانشهای مختلف شده و همین امر منجر به کمرنگ شدن نگرش کلی نسبت به دانشها شده است. این عوامل لزوم یک سری از دانشها را در قرون جدید ایجاب میکرد، که ادبیات تطبیقی یکی از این موارد است. «دانشهای میانرشتهای و تطبیقی درصدد پیوند مجدد دانشهایی برآمدند که جدایی آنها موجب آسیبهای جدی شده بود» (نامورمطلق، 1389: 21). همانطور که گفته شد، مطالعات تطبیقی عمری بسیار طولانی دارد. تأثیرات متقابلی که ملّتهای مختلف در طول تاریخ بر یکدیگر گذاشتهاند، زمینههای این مطالعات را فراهم نموده است. «کهنترین پدیدهی اثر پذیری و اثرگذاری که از دیرباز بزرگترین نتایج ادبی را در بر داشته، تأثیر ادبیات یونان بر ادبیات روم بوده است.» (غنیمیهلال، 1390: 50). امّا خواستگاه ادبیات تطبیقی در قرن 19 از فرانسه شروع شد. «عبارت ادبیات تطبیقی ظاهرا از ویلمن3 است» (ولک، 1966/1385. ج.4 بخش اول: 110). ویلمن در
پژوهشهای خود به تأثیر و تأثر ادبیات فرانسه و دیگر کشورها به ویژه انگلستان میپرداخت، چرا که «ادبیات انگلیسی از ادبیات هر ملّت دیگری به فرانسویان نزدیکتر بود» (همان، 110). وی به دنبال عرضه کردن تأثیرات متقابل ادبیات فرانسه با دیگر کشورهای اروپایی بود. «چیزی که در سخنرانیهای او تازگی دارد و ارزشمند است استفاده از ادبیات دیگر کشورهای اروپایی است تا با اشاره به چندین اثر مشهور انگلیسی و ایتالیایی بازتاب نبوغ فرانسوی را در کشورهای دیگر نشان دهد» (ولک،1966/1389. ج. 3: 36).
مبحث دوم: اهمیت ادبیات تطبیقی

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ادبیات تطبیقی دریچه ای است برای راغب کردن مردمان ملل مختلف به ادبیات یکدیگر از راه پیوندهایی که پژوهشهای ادبی بین دو ادبیات از دو یا چند ملت مختلف برقرار میکند. به این طریق و در شرایط آرمانی با مطالعهی ملتها در ادبیات یکدیگر، موجب خلق آثاری میشود که افزایش اشتراکهای فرهنگی و ادبی مللها را در پی دارد. هر چه قدر اشتراکها و زمینههای فرهنگی کشورها افزایش پیدا کند، بهصورت آرام زمینه برای یکسانسازی ادبیات ملتهای مختلف در قالب ادبیات جهانی فراهم میشود، که این منجر به حذف بسیاری از مرزهای آدمیان شده و همچنین تبعیض و خودپرستی به نوعی از میان مردمان برچیده میشود. در این راستا بسیاری از آثار ادبی گرانبها در هر ملّتی که به دلایل مختلف مهجور ماندهاند، مجال بروز مییابند، تا جایگاه اصلی خود را با جلب نظر ادیبان بزرگ دنیا کسب کنند. البته ناگفته نماند که از این دریچه آثار کمارزشی که به دلایل مختلف منجمله قدرت سیاسی، جایگاهی بیش از آنچه لایقش بودهاند کسب کرده اند، در پژوهشهای مختلف به محک واقعی سنجیده میشوند و جایگاه اصلی خود را پیدا میکنند. علاوه بر این ادبیات تطبیقی فردیت ادبیات هر ملت را آشکار می کند و به نوعی به کشف آنچه ویژهی یک ملّت یا یک فرهنگ و یا حتی یک شخص است، میپردازد. در این راستا ادبیات تطبیقی به شناساندن ادبیات ملی بسیار کمک میکند چرا که به قول فردینان برونتیر4 استاد ادبیات فرانسه، « ما هرگز خودمان را نخواهیم شناخت اگر فقط خودمان را بشناسیم» (انوشیروانی، 1389: 7). با پژوهشهای تطبیقی میتوان آنچه را در ادبیات هر ملّت وجود دارد، برجسته و تلاقیهای فرهنگی، تاریخی و جغرافیایی هر یک را کشف کرد. حتی با بررسیهای تاریخی ادبیات هر کشوری بهصورت تطبیقی، میتوان به ریشه و عمق بسیاری از مفاهیم فرهنگی، اجتماعی رسید. «در واقع مسئلهی ملیت و سهم مشخص هر ملّت در این فرآیند کلی ادبی است که باید اهمیت اساسی پیدا کند» (ولک، 1949/1390: 48). در کنار فردیت بخشی به ادبیات هر ملتی از دریچهی ادبیات تطبیقی، به نوعی باعث تکامل ادبیات ملی میشود، چرا که برخوردهای ادبی باعث آشکار شدن خلأهای ادبی هر ملّت میشود. به نظر میرسد دلیل این خلأها در هر ملتی، عدم وجود زمینههای فرهنگی مرتبط با موضوع آن کاستی، در آن کشور باشد که از منفذ ادبیات تطبیقی تمامی این موارد، میتواند زمینههای پژوهشی دیگر را نیز فراهم کند و به جبران نقصانهای موجود بپردازد. به عنوان مثال بسیاری از مکاتب بهوجود آمده در قرن اخیر در کشورهای اروپایی، با زمینههای فرهنگی و تاریخی خاص آن کشورها، پیوند دارند و از این زمینهها بهوجود آمدهاند. این مکاتب بعدا از طریق مناسبات و برخوردهای کشورها با یکدیگر، به دیگر جاها انتقال یافتند و تأثیرات خاص خود را بر جای گذاشتند. «ضرورت روند تکاملی ادبیات ملّی تلاقی با ادبیات جهان است که در تعالی اندیشههای انسانی و ملی با یکدیگر همکاری میکنند» (غنیمیهلال،1963/1390: 33). ادبیات هر ملت نیز نیاز به تکاپو دارد که از این طریق میتوان آن را فراهم نمود و ادبیات ملی را گسترش داد و تازگی ادبیات هر ملتی را در پی خواهد داشت و از طرفی غنای ادبیات را بیشتر کرد. به قول گوته5: «ادبیات هر قومی که از طریق مراوده با ادبیاتی بیگانه تازه نشود پویاییاش از دست خواهد رفت.» (ولک،1955/1388. ج. 1:283). در نتیجه کشف هر گونه تفاوت یا شباهت و یا هر چیز دیگری در پژوهشهای تطبیقی دارای ارزشی است که میتوان از آن استفاده کرد.
مبحث سوم: مفهوم ادبیات تطبیقی
هر دانشی در ابتدای دوران ظهورش و همچنین در سیر تکامل خود، توسط متخصّصانش، تعریفهای مختلفی از منظرهای متفاوت میشود، که در مسیر تاریخیاش، نقایص هر کدام توسط دیگر متخصصان متأخر آشکار میگردد. ادبیات تطبیقی نیز از این قاعده مستثنی نیست، چرا که در این زمینه نیز متخصصان از منظرهای مختلف به آن مینگرند. امّا برای تعریف ادبیات تطبیقی باید به مکاتبی که در این زمینه بهوجود آمدند توجه داشت. هر کدام از این مکاتب تعریف خاص خود را دارند. رنه ولک معتقد است: «ادبیات تطبیقی نخست به معنای مطالعهی ادبیات شفاهی بخصوص مایههای قصههای عامیانه و کوچ آنها است. بدین معنی که چگونه و چه وقت به ادبیات هنرمندانه و متعالی راه یافتهاند» (ولک، 1949/1390: 41). امّا وی اذعان دارد که ادبیات تطبیقی دقیقاً به ادبیات شفاهی دلالت نمیکند. برای رسیدن به تعریفی مناسبتر نیاز به بررسی مکاتب مختلفی است که در این زمینه وجود دارد. در اصل ادبیات تطبیقی نیز دارای نظریههایی است که تعریف آن با توجه به این نظریهها امکان پذیر است. البته با توجه به نظرات بسیار متفاوت که در این رشته وجود دارد پیدا کردن تعریفی که جامع و کامل باشد، کاری بسیار دشوار است، «تشتت آراء و اختلاف عقاید به حدی است که امروزه تغریبا هر کتابی که در زمینه ادبیات تطبیقی به یکی از زبانهای جهان نوشته میشود در حکم کوشش و پژوهشی است برای تعریف این علم» ( نجفی، 1351: 436). چرا که تفاوت نظریهها و تعریفها بسیار ریشهای است و در کل هر کدام، نظرات متفاوتی در این زمینه دارند که کلا تعریف هر کدام از این رشته، به هر لحاظی از دامنهی تعریف دیگر اشخاص جدا میشود و حتّی باعث تغییر در دامنهی پژوهشها در این رشته میشود. به قول ابوالحسن نجفی «علّت این ناتوانی، علاوه بر اختلاف رای اهل نظر، تحول سریع اصول و موازین و روشها و بالنتیجه هدف و غرض ادبیات تطبیقی در سالهای اخیر است» (همان، 435). این نظریات هم در مکاتب مختلف مطرح شده است که مهمترین آنها، دو مکتب فرانسوی و امریکایی میباشد.
گفتار نخست: مکتب فرانسوی
فرانسه که در قرن 18 و 19 به لحاظ سابقهی ادبی پیشروتر از دیگر کشورهای اروپا بود و تأثیر فراوانی بر ادبیات جهان و اروپا گذاشت. «با وجود این، حتّی فرانسویان نیز، که خودبسندهترین تمام ملّتها بودهاند، کمکم به وجود ادبیّات انگلیس پی بردند.» (ولک، 1955/1388. ج. 1: 68). به طور کلی در این دوره بود که ادبیات تطبیقی شکل دانشی جدید گرفت و فرانسویان به شیوهای که خود بهوجود آوردند، پایهگذار مکتبی شدند که به مکتب فرانسوی معروف شد. این مکتب دارای ویژگیهایی است که ارتباط نزدیکی با قدرت ادبی که فرانسه دارای آن بود، داشت. مسألهی تأثیرگذاری و تأثیرپذیری یک فرهنگ یا ادبیات و به طور کلی یک ملّت بر دیگر ملّتها از دوران بسیار قبل وجود داشته است. در این تأثیر و تاثّرات، قدرت غالب یک ملّت بر ملّتهای دیگر نمودار میشود. عبدالحسین زرینکوب در کتاب نقد ادبی خود میگوید:
وقتی سخن از اخذ و اقتباس و تقلید و نفوذ در میان میآید و ادعا میشود که نویسنده و شاعر قومی، آثار یا مضامینی را از نویسنده و شاعر قومی دیگر اخذ و تقلید کرده است در واقع این بیان متضمن این است که نویسنده و شاعر قومی چگونه با مضامین و آثار قومی دیگر مقابله کرده است و آن آثار را چگونه و به چه نحوی تلقی نموده است؟ (زرینکوب، 1386: 126)

ویژگی اصلی این مکتب، مطالعهی تأثیرات متقابل ادبیات کشورها بود. به قول رنه ولک «نگرش این مکتب به ادبیات بیرونی است و روح آن ملیّتخواهانه: محاسبهی ثروتهای فرهنگی، حساب بده بستانها در امور مربوط به ذهن» (ولک، 1966/1385. ج. 4 بخش اول: 111 و 112). علاوه بر تأثیر و تاثّر که این مکتب به آن توجه داشت، به ارتباط تاریخی بین دو موضوع پژوهش نیز اهمیّت زیادی میداد. یعنی در پژوهشهای تطبیقی بین ادبیات دو ملّت «حتما بایستی ارتباط تاریخی وجود داشته باشد» (امینمقدسی، 1386 :19). مورد دیگری که این مکتب به آن توجه دارد، اختلاف در زبان دو ملّت برای پژوهشهای تطبیقی است. «برای مثال، زمانی که زبان در دو ادبیات یکی باشد، هرگونه مقایسه و تطبیق بین ادبیات انگلیسی و ادبیات آمریکایی، جزء بررسیهای ادبیات تطبیقی_ به نظر فرانسویها_ به شمار نمیآید.» (کفافی، 1971/1389: 17،18). تعریف محمد غنیمی هلال در کتاب ادبیات تطبیقی خود، دقیقا برخواسته از نگرش این مکتب است. وی معتقد است: «موضوع تحقیق در این علم عبارت است از: پژوهش در موارد تلاقی ادبیات در زبانهای مختلف، یافتن پیوندهای پیچیده و متعدد ادب در گذشته و حال، و به طور کلی ارائهی نقشی که پیوندهای تاریخی در تأثیر و تأثر داشته است، چه از جنبههای اصول فنی در انواع مکاتب ادبی و چه از دیدگاه جریانهای فکری» (غنیمیهلال، 1963/1390: 32). آنچه در تعریف وی اهمیت دارد، پیوند تاریخی و تأثیر و تاثر است که به اعتقادش بدون وجود این ویژگیها در پژوهش، از مقولهی ادبیات تطبیقی خارج است. طه ندا نیز در تعریف خود از ادبیات تطبیقی به همین روابط تاریخی میان ملّتها توجه دارد: «بررسی روابط تاریخی ادبیات ملّی با ادبیات دیگر زبانها است؛ چگونه ادبیات یک کشور با ادبیات دیگر سرزمینها پیوستگی مییابد و بر یکدیگر تأثیر متقابل مینهند؟ ادبیات مزبور، چه دریافت کرده و چه چیزهایی به عاریت میدهد؟» (ندا، 1973/1387: 25 و 26). امّا بی شک یکی دیگر از عواملی که ریشه در شکلگیری این مکتب دارد و دیدگاههای فوق را تقویت میکرد، مسئلهی تأثیرگذاری متقابل کشورهای اروپایی بر یکدیگر در تاریخهای مشترک بود و یا ارتباط تاریخی نزدیک بین آنها. این مسئله به نوعی ذهن پیشروان این مکتب را به این سمت سوق داد که برای پژوهشهای ادبیات تطبیقی باید رابطهی تاریخی و تأثیر و تأثّر وجود داشته باشد. ولی با گسترش ارتباطات ملّتهای مختلف و تأثیرپذیری از یکدیگر بدون داشتن ارتباطهای تاریخی، برخی دیدگاه این مکتب را تغییر دادند و مکتبی دیگر به نام مکتب آمریکایی شکل گرفت، که رویهی ادبیات تطبیقی را در سراسر جهان تغییر داد. رنه ولک نیز ضمن اشارهای به تعریف این مکتب از ادبیات تطبیقی «ارتباطهای ادبی دو یا چند قوم منحصر است» (ولک، 1949/1390: 42). به بیان مشکلات این تعریف نیز میپردازد.
باید اذعان کرد که این تصوّر از ادبیات تطبیقی نیز مشکلات خاص خود ایجاد کرده است. به نظر میرسد که نظام مشخصی از مجموعهی این مطالعات بهوجود نمیآید… مقایسهی ادبیات اقوام مختلف، اگر از ارتباط هر یک از آنها با مجموعهی ادبیات ملی اقوام مختلف مجزا شود، به مطالعهی مسائل بیرونی مربوط به تأثیرات و سرچشمهها و شهرتها و آوازهها محدود میگردد. چنین مطالعاتی مجال نمیدهد که اثر هنری تجزیه و تحلیل گردد، دربارهی آن داوری شود، یا آنکه کلیت پیچیدهی تکوین آن بررسی شود. (همان، 43)
در نتیجه میتوان گفت این تعریف از ادبیات تطبیقی که بسیار محدود و فقط در حد تأثیر و تاثر باقی مانده است مانع از این میشود که به ماهیت و ارزش هنری هر موضوعی در ادبیات بپردازیم. این مورد باعث میشود که ارزش یک پژوهش تطبیقی از یک پژوهش موازنهای هم کمتر شود. حتی گویار6 که خود از طرفداران این مکتب بود و ادبیات تطبیقی را به «تاریخ روابط ادبی میان ملل» محدود میکند، به این موضوع پی میبرد:
کار مورخ ادبیات در این سالهای 1950 بیشتر ناظر به درک زیبایی آثاری است که مورد مطالعهی اوست و کمتر در پی آن است که آنها را به هر قیمت که باشد از طریق آثار متقدمان و معاصران تبیین و تشریح کند. به همین نحو، محقق ادبیات تطبیقی نیز از مسائل تأثیر و تاثر پروا میکند. (نجفی، 1351: 445)
رنه ولک با انتقاد از این مکتب، آرای جدیدی را وارد حوزهی ادبیات تطبیقی کرد، که خود با این نظریههای جدید، بنیانگذار مکتبی شد که تعریفی متفاوت از مکتب فرانسوی را در این حوزه ارائه میدهد.
گفتار دوم: مکتب آمریکایی

دسته بندی : پایان نامه

پاسخ دهید